SABAورود

froum

http://01.music-persian.info/ftopicp-137990.html
http://01.music-persian.info/ftopicp-137990.html
http://01.music-persian.info/ftopicp-137990.html
http://01.music-persian.info/ftopicp-137990.html

شاطر

descriptionداستانهای کوتاه

more_horiz
شک
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
آدمی بد کار به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک در دروازه های جهنم ایستاده بود.
فرشته ای به او گفت: یک کار خوب در زندگیت انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چی بوده! مرد به یاد آورد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول رفتن بود عنکبوتی را سر راهش دید و برای آنکه آن را زیر پا له نکند مسیرش را تغییر داد. فرشته لبخند زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد و با خود مرد را به بهشت برد. عده ای از جهنمی ها نیز از فرصت استفاده کرده تا از تار بالا بیایند. اما مرد آنها را به پایین هل داد مبادا که تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد.
فرشته گفت: افسوس! تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو بود ضایع کرد

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
mishe postaye dastanhaye kootaheto bishtar koni . kheli ghashang boodd

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
تو مدیر بخشمونی به من میگی دنیا بر عکس شده؟

من اینجا فقط یه کاربرم اگه می بینی اینا رو گذاشتم چون ادبیاتو خیلی دوست دارم


descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
da77 نوشته است:
تو مدیر بخشمونی به من میگی دنیا بر عکس شده؟

من اینجا فقط یه کاربرم اگه می بینی اینا رو گذاشتم چون ادبیاتو خیلی دوست دارم


che vaghan mamnoonam az lotfetoon vali zire esme mano negah koni zade karbare taze vared namodir bakhshe adabiat

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
اتفاقا دارم همینو بررسی می کنم نمی دونم چرا درست نمیشه

مطمئن باشین تا شب مشکلشو رفع می کنم
همه چی درسته نمی دونم چرا هنوز شما کاربر تازه وارد زده


descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
آقا حامد من شوخی کردم چه جدی شدی یهو

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
ببین اگه درست نشد مجبودم رگه تو هم مث رنگه مدیرای انجمن کنم

بهتره با مدیرا سره یه رنگ به توافق برسین


descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
کبک وفرزندانش
کبکی با فرزندانش در مزرعه ای زندگی میکرد.فصل پاییزشدوکبک می ترسید نکندکشاورز بخواهد
مزرعه را درو کندولانه ی اواز بین برود.یک روز او برای تهیه غذااز مزرعه دور شدبه فرزندانش
سفارش کرد تا به دقت گوش کنندوببینندکشاورزچه میگوید.هنگام غروب وقتی به آشیانه برگشت ,
بچه ها گفتند:"مادر امروزکشاورز به پسرش گفت وقت درو کردن مزرعه رسیده بروو به همسایه هاو
دوستان بگوفردا برای درو کردن مزرعه بیایندوبه ماکمک کنند."مادر به حرف های آن ها گوش کرد
وگفت:"نترسید بچه ها مزرعه فردا درو نخواهد شد."روز بعد دوباره کبک از مزرعه بیرون رفت و
به بچه ها سفارش کردتا به دقت گوش کنندوببینندکشاورزچه میگوید.عصربچه ها به اوگفتند:"کشاورز
امروز اینجا آمدمنتظردوستانش شد اما کسی به اینجا نیامداو هم به پسرش گفت فردا برو به اقواممان
خبر بده تا برای درو به اینجابیایند."کبک گفت:"بچه ها نترسید فردا هم این مزرعه درو نخواهد شد."
روز سوم وقتی کبک به مزرعه بازگشت بچه ها به او گفتند:"کشاورزووپسرش منتظر شدند اما باز
هم کسی به کمک آنها نیامد.کشاورزبه پسرش گفت ,نباید به انتظار دیگران بنشینیم.فدا خودمان مزرعه
را درو خواهیم کرد.وسایل درو را آماده کن."کبک گفت:"حالا که آنها تصمیم گرفتندخودشان کارشان را
انجام دهندوبه امید کسی نباشند,ما باید از اینجا برویم.فردا مزرعه درو خواهد شد."

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
سرگذشت دو سنگ ***
در يك موزه ي معروف كه با سنگ هاي مرمر كف پوش شده بو د ، مجسمه ي بسيار زيباي مرمريني را به نمايش گذاشته بودند كه مردم از راههاي دور و نزديك به ديدنش مي امدند . كسي نبود كه مجسمه ي زيبا را ببيند و لب به تحسين باز نكند .يك شب سنگ مرمريني كه كف پوش سالن بود شروع به حرف زدن با مجسمه كرد و گفت :اين منصفانه نيست كه همه پا روي من مي گذارند تا تو را تحسين كنند !مگر يادت نيست كه ما هر دو در يك معدن بوديم؟اين عادلانه نيست ، من خيلي شاكي ام .مجسمه به ارامي لبخندي زد و گفت : يادت هست كه وقتي مجسمه ساز خواست رويت كار كند سرسختي و مقاومت كردي ؟سنگ جواب داد : اري چون ابزارش به من اسيب مي رساند و من گمان مي كردم مي خواهد ازارم دهد .من تحمل اين همه درد و رنج را نداشتم .مجسمه با همان لبخند و ارامش ادامه داد :ولي من فكر كردم كه به طور حتم مي خواهد از من چيزي بي نظيري بسازد و در اين همه رنج حتما گنجي نهفته است براي همين به مجسمه ساز گفتم كه هرچه مي خواهي ضربه بزن و صيقل بده . لذا دردها و لطمه هايي را كه ابزارش بر من وارد مي كردند با جان و دل خريدم و هرچه رنج ها بيشتر مي شدند بيشتر تاب مي اوردم تا زيباتر شوم***

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
دختر دست روی شانه ی زن گذاشت.
زن که کمی ترسیده بود،رو به او کرد:بفرمایید؟
دختر کاغذی از کیف در آورد. با حرکات دست از او خواست تا
آدرس را به او نشان دهد و آن را نزدیک دست زن برد.
زن کاغذ را گرفت:این چیه؟
شانه بالا انداخت و ادامه داد:اگه ممکنه برام بخونیدش.آخه من نابینا هستم.

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
مرد گوشی را برداشت و شماره گرفت.
چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت:بفرمایید؟...الو؟!...الو؟!!...چرا حرف نمی زنی؟!!!
مکث کرد و با لحن ملایم تری ادامه داد:عزیزم!..بهنام!؟...تویی؟...
من که بابت دیشب عذر خواستم.خواهش می کنم با من حرف بزن.
بهنام جان؟!!!....
مرد با صدای لرزانی گفت:عزیزم،من ام،نادر.
زن با صدای بلند جواب داد:صدا نمی آد..نمی شنوم چی میگی..بلندتر حرف بزن.
مرد به دهنی گوشی نگاه کرد.نیش خند زد و آن را سر جایش گذاشت.
از باجه که بیرون آمد دوستش پرسید:به کی تلفن زدی؟!
مرد گفت:به همسر سابقم!!!!

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
كلاغ، بال زنان پر عقابي را كه به منقار داشت
جلوي چشم مترسك تكان داد.
روي سر اوايستاد. پر را گوشه ي كلاه او فرو كرد.
بال ها را باز كرد. جستي زد و
آمد روي دست مترسك:تولدت مبارك.
مترسك با خوشحالي فرياد زد:واي خداي من،ممنونم كه به ياد من بودي.
كلاغ سر پايين انداخت:از هديه ايي كه برات آوردم،خوشت مي آد؟
مترسك لبخند زد:اين اولين و بهترين هديه اييه كه گرفتم.
و به كلاغ ها نگاه كرد كه مشغول غارت محصول ذرت بودند.
نيش خند زد و گفت:خوب،البته خيلي هم ترسناك تر شدم.
هر دو خنديدند..
صداي شليك چند گلوله به هوا بلند شد.
صداي بال زدن، غار غار كلاغ ها و سكوت.......
مترسك، چند پر سياه راديد كه رقصان از جلوي چشمش
گذشتند و روي زمين افتادند.
خواست تكاني بخورد.
كشاورز پاي او را محكم تر از آن چه فكر مي كرد در زمين فرو كرده بود.....!!!!

descriptionرد: داستانهای کوتاه

more_horiz
مترسک

روزی،روزگاری؛مترسکی در مزرعه ای زندگی می کرد،که خیلی دوست داشت با کلاغ ها دوست شود.ولی حیف که وقتی که هر کلاغی به مزرعه می آمد،از دیدن چهره ی وحشتناک مترسک پا به فرار می گذاشت.

یک روز که مترسک قصه ی ما از زندگی روزمره اش خسته شده بود؛شروع به گریه کرد،که ناگهان احساس کرد یک چیزی بر روی شانه هایش سنگینی می کند.خودش را که نگاه کرد؛ دید یک کلاغ بر روی شانه اش نشسته.یک کلاغ تنها که به دنبال یک دوست می گشت.

ولی حیف که مترسک نمی دانست حاصل دوستی کلاغ با او،مرگ یک مزرعه است.
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد