SABA
مهمان گرامی به انجمن صبا خوش آمدید.

شما در حال مشاهده انجمن به صورت مهمان هستید که در این حالت دسترسی های لازم برای استفاده کامل را ندارید. با عضویت رایگان شما قادر به مشارکت در بحث ها , دانلود فایل ها , ارسال مطلب و نظرخواهی و ... خواهید شد. مراحل ثبت نام آسان و سریع می باشد , همین ثبت نام حالا کنید!

اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده اید آن را بازیابی کنید.
اگر در مراحل ثبت نام یا ورود به انجمن با مشکل مواجه شدید با ما تماس بگیرید.


داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

View previous topic View next topic Go down

داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by GELENNA on 1/4/2010, 09:01

چشماشو بست ومثل هر شب انگشتاشو کشیدروی دکمه های پیانو
صدای موسیقی فضای کوچک کافی شاپ رو پر کرد مث یه ادم عاشق یه دیونه
همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه میشد هیچ کس اونو نمیدید
همه و همه ادم هایی بودند که میومدند و میرفتند
همه ادم هایی که جفت جفت مینشستن و راز ونیاز می کردند
مهم بود
از سکوت خششون نمیومد
اونم میزد
غمناک میزد شاد میزد واسه دلش میزد واسه دلشون میزد
چشمش بسته بود و میزد
صدای موسیقی براش مث یه دریا بود
بدون انتها وسیع و اروم
یه لحظه چشماشو باز کرد در اولین لحظه نگاهش به یه دختر افتاد
یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روی میز روبه روش نشسته بود
تنها نبود.. با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده
چشمای دختر عجیب تکونش داد
یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره میزنه
چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو
دختر داشت میخندید و پسر روبه رویش نشسته بود حرف میزد
یه ملودی شاد انتخاب کرد و نواخت
نمیتونست چشاشو ببنده....
هر چند لحظه به چشمها و صورت دختر نگاه میکرد
سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه.... فقط برای اون
دختر غرق صحبت بود و مدام میخندید
و اون داشت قشنگ ترین اهنگی رو که یاد داشت برا اون میزد
یه لحظه چشاشو بست شروع کرد به نواختن
بعد از این که چشماشو باز کرد بلند دروورش رو نگاه کرد اثری از دختر نبود....
نشست غمگین ترین اهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو....
چشماشو بست و سعی کرد همه چیز رو فراموش کنه
...............

شب های متوالی همین طور گذشت از دختر خبری نبود
و او ذوقی برای زدن نداشت
شب چهارم دختر باز با همان پسر امد
اونشب دختر غمگین بود پسر با صدای بلند حرف میزد
و دختر اروم اشک میریخت
سعی کرد یه موسیقی اروم بزنه.... دل توی دلش نبود
دوست داشت از جاش بلند شه و اشکای دختر ور با انگشتاش پاک کنه
ولی تموم این نیازش توی موسیقی که میزد خلاصه میشد
نمیتونست گریه دختر رو ببینه
چشماشو بست و غمگین ترین اهنگشو به خاطر اشک های اون دختر زد
...............
همه چیشو از دست داده بود
زندگیش و فکر و ذکرش توی دختری که نمیشناخت خلاصه شده بود
یه جور بغض بسته سخت
یه نوع احساسی که نمیشناخت
یه حس زیر پوستی داغ تنشو میسوزوند
قرار نبود که عاشق بشه
عاشق کسی که نمیشناختش
ولی شده بود بد جورم شده بود احساس گناه میکرد
ولی چاره ای هم نداشت هر شب مثل شب قبل.... مثل شب اول فقط برای اون میزد
.............
یک ماه ازش بی خبر بود یک براش یک سال گذشت
هیچ چیز بدون او براش معنی نداشت
چشماش همیشه روی همون میز و صندلی خالی بود که دنبال دختر میگشت
ضعیف شده بود با پوست صورت کشیده و چشمهای گود رفته
ارزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود
یه بار نه .... برای همیشه
اون شب بعد از یک ماه وقتی داشت با چشمهای نمناک بسته اش پیانو میزد
دختر با همان پسر از در اومد داخل
بغضش داشت میشکست و به زور خودش رو نگه داشت
دلش میخواست داد بزنه... اخه تو کجا بودی
دوباره نشست و به اخر امدن ان شادترین نت ها رو زد
فقط برای اون
برای ورود اون
وشروع کرد
دختر و پسر همان جای همیشگی نشستن
ودختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد
نگاهش از روی صورت دختر لغزید
روی انگشتای او درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد
یک لحظه انگشتاش بی حرکت موند ودلش در سینه لغزید
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد
زیر نگاه سنگین ادمهای دروورش رو حس کرد
سعی کرد دوباره تمرکز کنه دوباره انگشتاش رو به حرکت انداخت
سرش را که اورد بالا نگاه دختر کرد
دختر گفت: ببخشید میشه یه اهنگ شاد بزنید...؟ به خاطر ازدواج من و سامان... امکان داره؟
صداش در نمی اومد
و اب دهنشو قورت داد و تمام انرژیشو مصرف کرد تا بگه
حتما....
یه نفس عمیق کشید و شادترین اهنگ رو زد
برای اون
فقط برای اون
اما هیچ کس اون شب از لا به لای اون موسیقی شاد
نتونست اشک های گرم اونواز زیر پلکهاش دونه دونه میچکید ببینه
پلک هایی که با خودش عهمپد بست برای همیشه بسته نگهشون داره
دختر میخندید
پسر میخندید
ویک نفر که هیچ کس اونو نمیدید
اروم و بی صدا
پشت نت های موسیقی
بغض شکستشو توی سینه ها رها میکرد


احساس شما بعد از خواندن این داستان چیست ؟
منتظر حرف قلب و دلتون هستم

GELENNA
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 364
متولد ماه : آذر

تاریخ عضویت : 2010-01-01
سن : 22

محل سکونت : شیراز
حالت من : غمگین

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by Da77 on 1/4/2010, 09:15

:[saba6]:


[You must be registered and logged in to see this link.]

Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

View user profile http://www.saba1.org

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by bavafa_m3 on 1/4/2010, 14:02

خیلی قشنگ بود
[You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.] [You must be registered and logged in to see this image.]

bavafa_m3
معاون سایت
معاون سایت

تعداد ارسال ها : 339
تاریخ عضویت : 2009-11-08
محل سکونت : اصفهان
حالت من : غمگین

View user profile http://tanha33.blogfa.com

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by Da77 on 1/4/2010, 14:11

باز این اومد آبغوره بگیره


مسعود چند ده میلیون بار شکست عشقی خوردی ؟ :lol:


[You must be registered and logged in to see this link.]

Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

View user profile http://www.saba1.org

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by GELENNA on 1/4/2010, 18:15

حامد هنوز یادت ندادن نزنی تو ذوق بچه [You must be registered and logged in to see this image.]

GELENNA
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 364
متولد ماه : آذر

تاریخ عضویت : 2010-01-01
سن : 22

محل سکونت : شیراز
حالت من : غمگین

View user profile

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by Da77 on 1/5/2010, 00:24

خوب سنی نداره بچه دائم می ناله :[sabaah]:


[You must be registered and logged in to see this link.]

Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

View user profile http://www.saba1.org

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by Da77 on 1/7/2010, 14:28



[You must be registered and logged in to see this link.]

Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

View user profile http://www.saba1.org

Back to top Go down

Re: داستان یک دلباخته(کوتاه عاشقانه)

Post by Sponsored content Today at 13:34


Sponsored content


Back to top Go down

View previous topic View next topic Back to top


 
Permissions in this forum:
You cannot reply to topics in this forum