SABA
مهمان گرامی به انجمن صبا خوش آمدید.

شما در حال مشاهده انجمن به صورت مهمان هستید که در این حالت دسترسی های لازم برای استفاده کامل را ندارید. با عضویت رایگان شما قادر به مشارکت در بحث ها , دانلود فایل ها , ارسال مطلب و نظرخواهی و ... خواهید شد. مراحل ثبت نام آسان و سریع می باشد , همین ثبت نام حالا کنید!

اگر کلمه عبور خود را فراموش کرده اید آن را بازیابی کنید.
اگر در مراحل ثبت نام یا ورود به انجمن با مشکل مواجه شدید با ما تماس بگیرید.


‎♦‎قصه‎ ‎عشق

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي اذهب الى الأسفل

‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف mahdis67 في 11/24/2009, 18:02

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون من رو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مسئله نمی کرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت: متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
......
تلفن زنگ زد.خودش بود.گریه می کرد.دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش.نمی خواست تنها باشه.من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم.تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از دو ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت:متشکرم و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم....علتش رو نمی دونم.
.......
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد.گفت:"قرارم بهم خورده،اون نمی خواد با من بیاد." من با کسی قرار نداشتم.ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه خواهرو برادر.ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید.من پشت سر اون،کنار در خروجی،ایستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.به من گفت:متشکرم.شب خیلی خوبی داشتیم. و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
........
یه روز گذشت.سپس یه هفته،یه سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم.روز فارغ التحصیلی فرا رسید.من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.می خواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمی کرد و من این رو می دونستم.قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد.با همان لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه من رو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی،متشکرم.و گونه من رو بوسید.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.
اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
......
نشستم روی صندلی،صندلی ساقدوش،توی کلیسا،اون دختره حالا داره ازدواج می کنه،من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من می خواست که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم.اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کردو گفت:تو اومدی؟متشکرم.می خوام بهش بگم،می خوام که بدونه،من نمی خوام فقط داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم...علتش رو نمی دونم.
.....
سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند.یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه.دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته.این چیزی هست که اون
نوشته بود:
"
تمام توجهم به اون بود،آرزو می کردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این رو می دونستم.من می خواستم بهش بگم،می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمی دونم....همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....
.......
ای کاش این کارو کرده بودم....با خودم فکر می کردم و گریه!
avatar
mahdis67
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 368
تاریخ عضویت : 2009-11-13
محل سکونت : شیراز

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/24/2009, 18:11

:[saba5]:


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:14

توبه ميكنم ديگر كسي را دوست نداشته باشم
حتي به قيمت سنگ شدن
توبه ميكنم ديگر براي كسي اشك نريزم
حتي اگرفصل چشمانم براي همشه زمستان شود
چشمانم را ميبندم
توبه ميكنم ديگر عاشق نشوم
قلبم را دور مي اندازم براي هميشه
و به كوير تنهايي سلام ميكنم


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:16

دلم ميخواهد ،شعر هايم در آينه ها،جنگلها و در باغستانهاي بزرگ تكثير شود
دلم ميخواهد از تمام كلماتم گل سرخي برويد و نيلوفري كه تا ماه قد بكشد
اگربخواهي ميتواني صداي قلبم را درشعرهايم ،دركاشي هاي آبي و در
شاخه هاي بي برگ بشنوي من سالها همنشين حرف و صوت و كلمه بوده ام؛
تا بگويم هيچ كجاي جهان زيبا تر از چشمان تو نيست اگر چه هيچ گاه شاخه گلي
به دستت نداده ام ودر خيابان سبز زندگي دوشا دوش تو قدم نزده ام ،تمام گلها
را به خاطر شباهتي كه به تو و عطر تو دارند ستوده


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:17

امروزدلم باز گرفته با خود که فکر میکنم
به این نتیجه میرسم که چه کسی بعد از مردن
من برایم گونه هایش را بارانی خواهد کرد من

که در این دنیا تکیه گاهی برای شانه های خسته ام


نداشتم پس زنده بودن برای چیست؟

سهم من از این زندگی چیست؟

تنهایی؟

غم؟

تنها نوشتن حرفهای دلم بر روی تکه برگ

که فقط خودم را قانع کنم؟


نه دیگر نمیتوانم چون نه دستنم یارای نوشتن

این همه زخم ها را دارد

ونه قلم در دستانم قدرت سر پا ایستادن

حال چه کسی باید جوابگوی این همه زخم هایم باشد؟

چه کسی التیام دهنده این همه درد می باشد؟

آری دیگران باور کردم که

آسمان دلم همیشه ابری


گونه هایم همیشه بارانی


اين مطلب آخرين بار توسط da77 در 11/25/2009, 18:22 ، و در مجموع 1 بار ويرايش شده است.


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف sara في 11/25/2009, 18:23

مرسی خیلی قشنگ بود
avatar
sara
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 98
تاریخ عضویت : 2009-11-08
محل سکونت : شیراز

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:25

خـدايـاحـاصـل من چـيست زاين بيهوده بودن ها



بـجزحسرت كـشيدن هـا وغـم بـرغـم فزودن هـا



بـسم ازچشم گـريـان اشـك نـاكـامـي ســتـودن هـا



بـسـم درسـوگ يـاران نــغـمــه مـاتـم ســرودن ها



هـزاران رنگ ونـيـرنگ از فـلـك ديـدم وحــيـران



كه مقصد چيست گردون را ازاين بازي نمودن ها


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:31

سخته، يكي بهت بگه ستاره شو بچينمت
يه كم كه بگذره بگه ديگه نياببينمت
خيلی سخـته کـه بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه
خیلی سخته کـه دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی
خيلی سخته كه دلت رو به کسی خوش کنی که يه دلخوشی ديگه داره
خيلی سخـته کـه غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره
خیلی سـخـتـه کـه سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيری
خـيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون بگه :
ديگه نمی خوامت
خيلی سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر می کنی
به خاطرش زنده ای
خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما يه دفعه اشک از
چشات جاری بشه
خيلی سخته که يه عمربا خيال يه نفرزندگی کنی ، اما وقتی فهميدعاشقشی بره و پشت
سرشم نگاه نکنه
خيلي سخته که وقتی که رفتی تا با پول توجيبی چند ماهت برای تولدش کادو بخری
با يکی ديگه ببينيش
خيلی سخته كه که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،با بی رحمی تموم تو
چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم
خيلی سخته كه هميشه مجبور باشی سخــت تريـن چيزها رو تحمل کنی .


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:33

دل من گم شده است

واژه ها در نظرم گم شده اند

عشق هم پيدا نيست

باز هم گم شده است

و در اين وادي گم

قلب بيچاره ي من گم شده است

دل من غمگين است

لاله هم گريان است

چشمه ي اشك مرا پايان نيست

بغض سنگين مرا درمان نيست

خانه ي دل همه ويرانه شده

دل ويران مرا سامان نيست

دل من گم شده است

همه شادي من در دل غم گم شده است

عشق من ... گم شده است


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:35

[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذه الصورة]


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 18:37

چه شبها

که من بیصدا گریه کردم

برای دل بینوا گریه کردم

غریبانه سر روی زانو نهادم

تمام دل خویش را گریه کردم

چه سخت است بی شانه ات گریه کردن

نبودی ببینی کجا گریه کردم

دلت سنگ بود و به حالم نمیسوخت

تو حتی نگفتی چرا گریه کردم؟؟؟

به شوق بهار نجیب نگاهت

شدم ابر و من بی ادعا گریه کردم

نیازمندت شدم چه حقیرانه

واژه غریب خدا حافظ به میان آمد

چه بیرحمانه

من سوختم چه عاشقانه

هنوز هم دوستت دارم چه غریبانه


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف mahdis67 في 11/25/2009, 19:41

حامد خدا بگم چیکارت نکنه اشکمو درآوردی [ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذه الصورة]
avatar
mahdis67
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 368
تاریخ عضویت : 2009-11-13
محل سکونت : شیراز

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/25/2009, 20:24

چه سرد و سخت است این زمین

بی هدف در این چهار راه خاکی گام بر می دارمبه کدام سو می روم ؟

نمی دانم...

در انتهای جاده سوم هجوم نور قلبم را می فشاردو گرمای آن نگرانم می کند

این گرمی سردش مرا تا مرز جنون می کشاند

چه سرد و سخت است این زمین حتی گرمایش نیز سوزش سرما را به همراه دارد

شک دارم آیا گرمایش حقیقت دارد؟؟!

تو هم که تا یه چیزی میشه اشکت در میاد


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Arman في 11/25/2009, 23:32

mahdis67 نوشته است:حامد خدا بگم چیکارت نکنه اشکمو درآوردی [ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذه الصورة]

منم بگم خدا تورو چیکار نکنه
تو هم اشکه منو در اوردی [ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذه الصورة]
خیلی قشنگ بوووددد [ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذه الصورة]
avatar
Arman
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 277
تاریخ عضویت : 2009-11-07
محل سکونت : اصفهان
حالت من : خوشحال

خواندن مشخصات فردي http://WwW.Saba.darkBB.com

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف nilofar_abi في 11/25/2009, 23:45

mer30 ali bood ashke hamaro daravordi
avatar
nilofar_abi
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 520
تاریخ عضویت : 2009-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف nilofar_abi في 11/25/2009, 23:48



امروز پائيز است؟

برگ مي ريزد؟

آسمان ابريست؟

ابر آبستن مي بارد؟

نفس باد هنوز پر تپش است؟

شاخه ها در خم كوچه سبك تر شده اند؟برگها افتادن؟

رنگ غم ، رنگ خزان ? زرد و بي تاب و نهان ?در پس نارنجي برگ درخت ...

امروز پائيز است؟

راستي پائيزبا اين همه غم اين همه حزن و فغان چه رنگي دارد؟ فصل عشق فصل خزان

امروز پائيز است؟

پنجره بسته و من پشت به آن...

آخ گوش كنيد اين صدا ناله ي پائيز است...

فصل عشق ...

زير پا، اي واي عابران..خش خش برگ خزان!

به ! گوش كنيد اين صدا نعره ي پائيز است...

شر شر آب روان... پاكي و عشق ، نواي باران!

چه دير آمده اي! چتر ها پوسيده ن?

آدما...

چتر ها را جمع كنيد خورشيد پرستان زمان!

فصل عشق است و خزان ? فصل بي تابي آب ? فصل بي خوابي باد ? فصل دلدادگي و ساز و خيال

avatar
nilofar_abi
کاربر عادی
کاربر عادی

تعداد ارسال ها : 520
تاریخ عضویت : 2009-11-06

خواندن مشخصات فردي

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/26/2009, 15:50

می‌تونم تو لحظه‌های بی‌كسيت، واسه تو مرحم تنهایی باشم
می‌تونم با يه بغل ياس سفيد، تو شبات عطر ترانه بپاشم
می‌تونم از آسمون قصه‌ها، واسه تو صد تا ستاره بچينم
می‌تونم حتی اگه دلت نخواد، واسه تو روزی هزار بار بميرم
می‌تونم با يه سلام گرم تو، تا ابد زندگی‌مو آبی كنم
می‌تونم روشونه هات، دردامو با هق‌هقم خالی كنم
می‌تونم با تو به هر جا برسم، توی خواب اسمتو فرياد بزنم
می تونم قصه‌ی ديوونگيمو، توی كوچه‌های شهر داد بزنم
می‌تونم تا به هميشه پا به پات، توی هر قصه كنارت بمونم
می‌تونم زير پر ستاره‌ها، واست از ليلی ومجنون بخونم
می‌تونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقايق ببره
می‌تونه قشنگی برق چشات، منو از ياد حقايق ببره
می‌تونه دستای تو رو شونه‌هام، خبر از يك شب يلدا رو بده
می‌تونه بوسه‌ی تو رو گونه‌هام، واسه من نويد فردا روبده
می‌تونه صدای گرم خنده‌هات، همه قصه‌هامو رؤيايی كنه
می‌تونه گرمای مهربونی هات، همه زندگيمومهتابی كنه
می‌تونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
می‌تونه حس غريب بودنت، دردای زندگيمو دوا كنه


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف Da77 في 11/26/2009, 15:51

تو زندگیت دنبال کسی نباش که باهاش بتونی زندگی کنی

دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی ...


[ندعوك للتسجيل في المنتدى أو التعريف بنفسك لمعاينة هذا الرابط]
avatar
Da77
مدیر کل سایت
مدیر کل سایت

تعداد ارسال ها : 2581
متولد ماه : شهریور

تاریخ عضویت : 2009-11-06
سن : 29

محل سکونت : شیراز
حالت من : گیج شدم

خواندن مشخصات فردي http://www.saba1.org

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

رد: ‎♦‎قصه‎ ‎عشق

پست من طرف محتوى إعلاني


محتوى إعلاني


بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

مشاهده موضوع قبلي مشاهده موضوع بعدي بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد